lauantai 18. joulukuuta 2010

کردن مامان

ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. یه روز بعد از تموم شدن امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. رفتم خونه تا به مامان بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. دیدم هیچ صدایی نمیاد. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. گفتم شاید بابا هنوز نیومده. رفتم دم در راهرو. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. خلاصه رفتم طبقه بالا. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم در اتاق بابا و مامان. رفتم جلو که دیدم در بازه. جلوتر که رفتم دیدم بله بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. تو همین احوالات بودن که یهو تلفن زنگ زد. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. در ضمن اینو بگم که بابام جراح چشمه. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. لباس پوشید و رفت بیرون. منم قبلش خودمو قایم کردم. حالا مامان مونده بود تو کف کیر بابا. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس سفید برفی بود. مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. خلاصه همینطور که مشغول دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. دیدم مامان از جاش بلند شد. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. اما تا بلند شدم سرم خورد به دستگیره در. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و فهمید که داشتم جلق میزدم. اومدم بلند شم که برم تو اتاق. مامانم سرم داد کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. من گفتم هیچی. گفت ای بد بخت عرضه نداری بری دختر بیاری حال کنی. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. اومد و با همون بدن لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا زیارت کردی؟ پاشو برو. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام بلند شم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. گفتم آخه......گفت چیه نکنه میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. با این حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. خیلی با من ندار بود. گفتم یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره نشو که شک میکنه. گفتم چشم مامانی. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان از خدامه. پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. منم اول دیدم. بعد پریدم و شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. بعد از ده دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای باباته. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. مال خودته. هر کاری میخوای باهاش بکن. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم تو کسش. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد حاملگی در آورد و سریع خورد. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی سر کار دیگه. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. به مامانم گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم. اونم گفت سارا پاره. یهو شاخ در آوردم. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با خیار کسشو پاره کرده. تو دلم گفتم پس من مرده بودم؟. گفت اگه اومد راضیش میکنه که به من بده. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده. کلی با خواهرم حال کردن. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس خانوادگی هستن. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. دیگه داشتم اسیدی حال میکردم. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه.

خواب خواهر

اسم من حمیده. بیست سالمه. می خوام داستان سکس با خواهرم را براتون تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفره. یه مادر و دو خواهر. سارا که پانزده سالشه و ساناز که هفت سالشه. پدرمون در شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد. یک روز که از دانشگاه به خونه اومدم مستقیماً به اتاق بالا (اتاق کامپیوتر) رفتم. یهو دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی رو سریع از داخل سی دی رام در آورد و به من سلام کرد. من متوجه موضوع شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد برای نهار خوردن رفتیم پایین. بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم. بعد از کمی گشتن متوجه سی دی مورد نظر شدم. اون رو داخل سی دی رام گذاشتم. حالا فهمیده بودم که خواهر نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. حالا از یک طرف نگران بودم و از طرف دیگه یک وسوسه شیطانی منو شادمان می کرد. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم پایین تا به ظاهر تو اتاقم استراحت کنم و منتظر بمونم تا خواهرم برای خوابیدن بره به اتاق بالا. بعد از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و سارا به اتاق بالا رفت. بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم. دیدم که سارای خوشگلم به سینه روی تخت خوابیده و یک دامن سیاه بلند و یک پیراهن نارنجی تنشه. من آرام آرام رفتم کنار تخت و نشستم روی زمین و دستمو آروم به کونش نزدیک کردم و آروم روی کونش گذاشتم. وای عجب کون خوش تراشی داشت. یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان کیرم رو میمالیدم. یه کم پر روتر شدم و دامنش رو بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش رو که بالاتر دادم چشمم افتاد به شورت سفیدی که مدتهای زیادی کس و کون خواهرم را همراهی کرده بود. از روی شورت کون سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم. بعد از پنج دقیقه از این کار سیر شدم. تصمیم گرفتم شورتش رو کمی پایین بکشم. آروم ناخنهام رو به زیر شورتش بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم. (البته حدود یک دقیقه طول کشید). شورتش بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و اجازه حرکت کردن شورتش را نمیداد. در این موقع یه کم ترسیدم و به خودم گفتم که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه. ولی افکار شیطانی می گفت که ادامه بده. اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می گم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلتی زد و به پشت خوابید و چشمهاش رو باز کرد. با تعجب گفت حمید اینجا چه کار می کنی؟. و همزمان متوجه پایین آمدن شورتش شد. با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چیکار داری می کنی؟. من سریع دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش رو مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم آرومش کنم. همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم من موضوع سی دی رو می دونم. اگه جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم. رفتم در اتاق را قفل کردم و رفتم پیشش. دیدم داره گریه میکنه. گفتم مگه چیه؟. گفت می خوای با من چه کار کنی؟. گفتم نترس عزیزم. خواهر خوبی باش و به من اعتماد کن. و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم. بعد بغلش کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو رو تخت بنداز و کونت را برام بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشو رو تخت انداخت. من هم بلافاصله دست به کار شدم و شلوار و شورتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و کیرم را به شورتش چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می شد و من خوشحال بودم. برگشتم و شورتش را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا که کمی پشمالو بود نگاه می کردم. ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم. خواستم که کیرم رو در کسش فرو کنم. ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم و به خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ کونش. سریع به اتاقم رفتم.(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیدوکایین را از کمدم برداشتم و سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم . سارا گفت داداشی این چیه مالیدی بهم؟. گفتم چیزی نیست عزیزم. میخوام دردت نگیره. گفت مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به کیرم کرد و کمی ترسید.(آخه کلفتی کیره من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانته). گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو کیرم خالی کردم و یه کم مالوندمش تا بیحس شد. بعد کیرم را آرام آرام داخل سوراخش کردم. ولی ژل کار خودش را روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت. تا جایی که دهنش را با دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و کیرم را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در آوردم . دیدم سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت داداش غلط کردم که فیلم سکسی دیدم. اصلاً برو به مامانی بگو ...آخ آه....دردم میاد خیلی... وای مامان جون آخ... من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم. بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل کونش ریخته شد. چند دقیقه همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم و لباسامون رو پوشیدیم. بهش گفتم:خوب بود؟. گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و بیشتر حال میکنی. همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کون کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول بگیرم که هر روز بکنمش. ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه بدیم مامان شک میکنه. بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم سکس داشته باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهر خوبم.

من و مامان و امید

من اسمم رامتینه و اهل تهران هستم. اول از همه بگم که من گی هستم اما خوب سکس با زنها رو هم دوست دارم. داستان از اینجا شروع می شه که من و مامان و خواهرم تو خونه تنها هستیم چون مامان طلاق گرفته و ما با اون زندگی می کنیم............ مامان 39 سالشه و من 20. خواهرم هم 18سال. من از بچگی به مامان خیلی وابسته شدم. چون قیافم هم دخترونه بود همه به من میگفتن بچه ننه. ولی من ناراحت نمی شدم چون من واقعاُ مامانو دوست داشتم و اونم همینطور. مامان وقتی از بابا طلاق گرفت اوضاعش از نظر روحی به هم ریخت. برا همینم من همیشه کنارش بودم. از همین جا وابستگی من به مامان شروع شد و هر روز بیشتر می شد. حالا دیگه خواهرم هم تو یه شهر دیگه دانشگاه قبول شده بود و من و مامان همیشه با هم تنها بودیم. من دیده بودم که مامان با دوستای قدیم بابا قرار می ذاشت. اصلا جداییشون هم باعثش همین بود. یه چند بار دیده بودم که با اونا بیرون میره و دیر وقت میاد. اما به روی خودم نیورده بودم. نا گفته نمونه که مامان چون چند سال بود که ورزش می کرد جوون مونده بود و تو خانواده هم به زیبایی معروف بود. همه بهش می گفتن ازدواج کنه اما قبول نمی کرد. اگه کسی اونو می دید 27 ساله به نظر می رسید. رابطه من و مامان دیگه اینقدر نزدیک بود که مامان وقتی می خواست بره مهمونی لباساشو جلوی من امتحان می کرد و نظر منو می پرسید. یا تو حمام من کمرشو می شستم و .... این ماجرا ادامه پیدا کرد تا یه شب من نسشته بودم و مامان هم حمام بود وقتی از حمام بیرون اومد منو صدا کرد. راستی یادم رفت بگم که این آخرا رفتار مامان یه جوری شده بود که منو حشری می کرد. مثلا شبها که منو می بوسید ازم لب می گرفت یا جلوی من لباسای سکسی می پوشید و عشوه میومد. خلاصه منو صدا کرد گفت بیا این جا. منم رفتم. دیدم وای مامان فقط یه شورت گیپور پوشیده. بدون سوتین و یه آرایش غلیظ هم کرده بود. من دیگه حسابی حشری شده بودم. گفتم مامان جایی می خوای بری؟. گفت: آره می خوایم بریم مهمونی امشب. حالا ببین من پشت باسنم چی شده. می سوزه. منم رفتم پشتش و گفتم کجاشه؟. دستمو با احتیاط گذاشتم روی رون پاش. گفت بالا تر. منهم رفتم بالا تر. اونم هی کونشو میمالید به دستم. گفت رامتین جون امشب می خوایم با هم یه مهمونی داشته باشیم. اینو گفت منو بغل کرد. گفت: دوستت دارم پسرم و شروع کرد منو بوسیدن. دیگه من هیچی نمی فهمیدم. ازهم عاشقانه مثل یه زن و شوهر لب می گرفتیم. مامان شلوارم رو درآورد بعد تیشرتمو و آخر از همه شورتمو. کیرمو درآورد. بهم گفت امشب می خوام اونجا که ازش اومدی بیرون رو نشونت بدم و شروع کرد کیر داغ منو لیسیدن. من اصلا باورم نمیشد و بعد خودش شورتشو در آورد و خوابید رو تخت گفت بیا بغل مامانی عزیزم. من رفتم اونم خودش کیرمو به کسش راهنمایی کرد. کردم تو وای چه باحال بود. من از چه جای نرمی اومده بودم بیرون. عالی بود. اونشب منو مامانی خیلی حال کردیم. مامان از من قول گرفت که مثل یه زن و شوهر باشیم. همیشه کنار هم باشیم. منم چون دوستش داشتم قبول کردم. اما انگار ته دلم راضی نبودم. انگار منم مثل مامان دلم میخواست یکی منو همین طور دوست داشته باشه. دلم میخواست ببینم سکس با یه پسر چه حالی میده. دلم می خواست یکی رو دوست داشته باشم مثل یه زن. نمی دونم شاید من باید دختر می شدم. آخه تو مدرسه من از همه بچه ها خوشگلتر بودم. قیافم هم که دخترونه بود. بچه ها به کونم دست می زدن من خوشم میومد. اما به روی خودم نمیوردم. اونا هم فکر می کردن من حواسم نیست. ما جرا گذشت تا من وارد دانشگاه شدم اونجا با یه پسرهم رشته ام آشنا شدم که شهرستانی بود و اونجا خونه داشت. اسمش امید بود. ما با هم خیلی خیلی صمیمی شدیم. من بعضی شبها اونجا می خوابیدم. واسه درس خوندن کم کم احساس کردم که بهش خیلی وابسته شدم. همو واقعا دوست داشتیم. تا اینکه یه روز از احساسام با هاش صحبت کردم. اونم گفت که منو دوست داره و حاضره که منو ارضا کنه. امید هم به خونه ما رفت و آمد داشت و با مامان هم صمیمی بود. مامان هم بهش اعتماد داشت. یه روز اومد خونه ما. مامان هم نبود. من یه جوری بودم. یه حس عجیبی داشتم. امید هم انگار فهمیده بود که من حشریم. منو تحریک می کرد. منم تصمیم خودمو گرفتم. رفتم تو اطاق لباسامو در اوردم. یه آرایش غلیظ کردم. ناخونامو لاک زدم. موهای بدنم خیلی کم بود. همیشه میزدم. همون شورتی که با مامان اون شب سکس داشتیمو پوشیدم و یه سوتین هم بستم و اومدم جلوی آیینه. خودمو تو آیینه دیدم. واقعا مثل یه دخترشده بودم. اومدم بیرون. امید منو که دید اولش جا خورد. اما من رفتم جلو. خودمو انداختم تو بغلش. اونم منو بوسید. ازم لب گرفت. بعد گفت بیا با هم بریم حموم. منو بغل کرد و برد تو حمام. من خودمو در اختیارش گذاشته بودم. وان حمومو پر از آب گرم کرد. مدام منو می بوسید. من داشتم واقعا حال میکردم. منم دستمو گذاشتم رو کیرش و می مالوندم. بعد من شلوارکشو در آوردم. شورتشو بو کردم. این بو منو مست می کرد. شورتشو در آوردم و کیرشو کردم تو دهنم و شروع کردم به لیسیدن. چه لذت بخش بود. اونم اول حسابی ازم لب گرفت. منم براش عشوه میومدم. اومد پشتم. اول سوتینو باز کرد و بعد شورتمو کشید پایین و کون سفید بی موی منو بوسید و لیس زد. من تو آسمونا بودم. یه کم گاز گرفت. بعد منو برد تو وان حمام. منو خوابوند و شروع کرد نوک سینه هامو خوردن و با انگشتش می کرد تو کونم. منم با کیر داغش بازی میکردم و از لذت آه می کشیدم. بعد اومد و انگشتای پامو مک زد. مدام قربون صدقه ام میرفت. مثل یه دختر شده بودم. باورم نمی شد!. منو بلند کرد و از پشت خوابوند. منم کونمو قنبل کردم. اول با یه کم آب و صابون کون سفیدمو شست و بعد آروم کیرشو فشار داد تو سوراخم. یه کم درد داشت. اما لذت می بردم و شروع کرد تلمبه زدن و از پشت سینه هامو فشار می داد. مرتب به کونم سیلی میزد. وقتی آبش اومد همشو ریخت تو کونم. من دیگه ازحال رفتم. اون منو تو حمام شست و منو بغل کرد و از حمام بیرون آورد. رفتیم تو اتاق. امید رفت سر کمد لباسای مامانم. یه شورت زنونه ، یه سوتین مشکی ، تاپ و دامن کوتاه آورد و تن من کرد. خیلی حال می داد. یه کم که حالم جا اومد آرایش کردم. با هم شام خوردیم. لذت بخش ترین شام عمرم بود و تا صبح مثل یه زن و شوهر تو بغل هم خوابیدیم. در حالی که ظاهرا من یه پسر بودم. اما در درون احساس دختر بودن می کردم. با امید قرار گذاشتیم که با هم ازدواج کنیم. راستی از مامان بگم. مامان اون شب ما رو دیده بود. اما هیچی نگفته بود. بعدها فهمیدم امید با مامان هم رابطه داره. حالا دیگه منو مامان هردو زن امید بودیم. امید هم واسه من وهم مامان شوهر بود. حالا یه مدته که هر سه داریم با هم با لذت زندگی میکنیم و سکس گروهی لذت بخشی داریم. دوستدار همه بچه های ایران "رامتین"

نوار بهداشتی خواهرم

خیلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.یعنی همیشه می خواستم بدنشو لخت ببینم.حتی اگه فقط یه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشید من همیشه چشمام دنبال این بود که وقتی میشینه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بیشتر ببینم.تنها که می شدم لباس زیراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و همیشه تصور می کردم توی این شورت صورتی که الان تو مشتای منه یا اون کرست سفیده چی میاد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا میشد که از طبقه پایین یخچال چیزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بیرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که میشد خطه وسط سینهاش منو دیونه میکرد و همیشه حوله حمومش رو تا میرفت حموم قایم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه دیگه بدنه خیس لخت خواهرم میاد توش٫تا اینکه: یه روز قرار شد که من برای خرید یه سری چیزایی که برای خونه می خواستیم برم بیرون.مامان یه لیست داد که اینارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چیزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا دیدم روی میز توالتش دولا شده و داره رژ لب میزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بیرون.همون شورتی که دیروز تو مشهای من بود.تا منو دید روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم میرم خرید و اگه چیزی می خواد بگه.اونم یکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که میرفت چون سوتین نبسته بود سینهاش می لرزید و منو دیدونه تر میکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من یه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اینو که گفت من دستام شروع کرد به لرزیدن.تصور اینکه نوار بهداشتی رو برای کجاش میخواد دنیا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشیده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز میکنه با انگشتاش قشنگ بازش میکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش میلرزه وااای دیگه نمیتونستم ادامه بدم.نمیدونستم اینبار چجوری جلوی خودمو بگیرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای یک ثانیه باید بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نیست.من باید این طلسم رو میشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اینجات می خوای٫آره؟ و قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اینحا آره؟ آره؟ و هی بیشترو بیشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور میکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود یه جیغ کوچیک زد و دست منو کنار کشید و با خنده گفت :‌کره خر با اینجای من چیکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نمیخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها میومدم پایین آروم گفت:گفتم که برای الان نمیخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهمیدم چجوری رفتم و چیزایی رو که مامان گفته بود خریدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نیم ساعت طول کشید. وسایل رو به مامان دادم و اونم مثل همیشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشین که میخواییم بریم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون میگیم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسیدم که شاید عصبانی باشه برای همین در زدم اونم گفت بیا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.یهو ازش پرسیدم:اگه بلد نیستی چجوری باید استفاده کنی من بلدم.آخه این جدیده اون یارو فروشنده داروخونه بهم توضیح داد و سریع بدون کوچیکترین وقفه ای ادامه دادم:جدی میگم اگه بلد نیستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببینم این چیه که شماها همش استفاده میکنین٫جون من٫جون من بذار دیگه.اونم که از این اصرار من خندش گرفته بود یه ذره کلشو اینور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اینو چجوری استفاده می کنیم.منم سریع قبل از اینکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خیلی کنجکاوم٫جون من بذار دیگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت میذاریم اینجا.من دیگه دنیا جلوی چشمام سیاه شد.هی اونجاشو با دست فشار میداد و میگفت:خوب دیدی!! اینجا اینجا.من که تاحالا اینقدر از نزدیک اونجاشو حتی با شورت ندیده بودم دیگه سرم سوت کشید.حس میکردم پیشونیم خیس خیسه و تمام موهای بدنم سیخ شده. گفتم:اینجوری که نه.می خوام خودم این کارو بکنم٫یعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببینم چجوریه.اونم گفت:آخه الان که نمیشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پریدم پایین و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت دیرتر میایم.مامانم چون میدونست یه ساعت ما شاید بشه ۱۰ ساعت گفت:بیشتر نشه ها٫میدونی که مامانی خیلی ناراحت میشه اگه دیر بیاین.منم گفتم:قول میدیم.شما تا برسین اونجا یه ساعت نشده ما اونجاییم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقیقه بیشتر طول نکشید که مامان یه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جریان یک ساعت دیرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نمیدونستم چجوری باید دوباره موضوع رو پیش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پیش بره.نشستم رو میزش و اینور و اونورو نگاه میکردم که یه چیزی پیدا کنم که بهش بگم که یهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه میخوای ببینی بیا دیگه دیونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقیش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.دیدم داره باسنشو تکون میده.گفتم بذاز اول از نزدیک ببینم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسیدم.شورتی که تا حالا فقط بو میکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو لیس میزدم.با همون صدای حشریش خیلی آروم و زیر لب گفت:اونجا نیست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اینکه از نزدیک میتونم اونجاشو ببینم برام امکان پذیر نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اینقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بیرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا یادم نیست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نریزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تایید کردم که باشه خیالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پایین کردن.وسط آخو اوخش همینطور که جیغ میزد یهو اسم یکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که دیدم این اسم با اسم من خیلی فرق داره فهمیدم که کی با خواهره ما شیطونی میکنه.ولی اون موقع اینقدر حواسم به چیزای دیگه بود که بعد از یه ثانیه یادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اینبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب میکردم.دیگه ماله من داشت میومد.درآوردم و ریختم رو شیکمش و بیهوش شدم.چشمامو که باز کردم دیدم لباس پوشیده داره آرایش میکنه.منو که دید گفت:بدو خره٫الان مامان اینا شاکی میشنا.بدو که دیر شد.منم سریع یه دوش گرفتم و ماشین روشن کردمو از پایین بوق زدم که بیا بریم.باهم رفتیم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بودیم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.بقیه هم فکر میکردن که ما از دیدن مامانی اینقدر خوشحال شدیم

مهرناز و نازی

تازه ماشین رو از تعمیر گاه گرفته بودم و داشتم میرفتم و با یکی از دوستام هم تلفنی حرف میزدم و میخواستم برم پیش اون به همین خاطر سرعتم کم بود کنار یکی از خروجی‌های اتوبان یهو چشمم به یه زن جون افتاد نا خودآگاه چون سرعتم هم کم بود ایستادم و از تو آینه نگاهش کردم اول بی اعتنا نگاه کرد و بهد از چند لحظه که معلوم بود دودله اومد سمت ماشین از تو اینه که خوشکل به نظر میرسید شیشه رو دادم پایین با صدای گرفته‌ای پرسید شما مسیرتون سمت .... میخوره؟ من هم با خنده گفتم آره و از دوستم خدا حافظی کردم در رو باز کرد و نشست تو ماشین معلوم بود که دودل بوده که سوار شه یا نه!!!! بعد گفت ببخشید که مزاحم شدم من هم فقط خندیدم و گفتم مسیر بعدی شما کجاست؟ با نگاه نه چندان خوشایندی پرسید مگر شما ....... نمیرید؟ گفتم چرا خانوم اول شما رو میرسونم خوبه؟ گفت ممنون و روبرو رو نگاه کرد چند لحظه ساکت بود و بعد گفتم شما همیشه اینقدر بد اخلاقین؟ یهو انگار شوکه شد و با یه حالتی برگشت طرف من ولی انگار خودش هم فهمید بد عکس العملی نشون داده چون با لحن ارومی گفت نه اول از همه تعجب کردم از لحن حرف زدن و عکس العملش زیاد نتونستم قیافش رو خوب ببینم چون داشتم میروندم ولی قیافه بامزهای داشت البته خوشکل هم بود دیگه حرفی نزدم و صدای ظبط رو بلند کردم و به شانس کیریم داشتم میخندیدم داشتیم میرسدیم دیگه پرسیدم میتونم باز هم شما رو ببینم گفت اره ولی.... دیگه معطل نکردم و کارتم رو دادم دستش دوباره گفت ولی.... گفتم پس زنگ بزن ولی زود باشه خندیدم و معطل نشدم ناز کنه حال این کا رو نداشتم وراه افتادم در که بسته شد رفتم تو فکرش من حتی اسمش رو هم نپرسیدم ولی به قیافه و رفتارش نمیخورد که جنده باشه چون بیشتر به ادم‌هایی شبیه بود که برای اولین بار یا برای سرگرمی یا کنجکاوی اتو میزنن بودسنش هم حدود 27 یا 28 بود ولی اندامش رو فرم نبود ولی سکسی بود با اون گونه های پر و لب‌های قلنبه که بد جوری روشون ماتیک قرمز مالیده بود راستی چطور اون آرایش غلیظی که اون کرده بود به چشمم نیومد تو همین حین یه ماشین بد جوری پشتم بوق زد تازه به خودم اومدم راه رو باز کردم اون هم کلی هوار زدو رد شد........شب ساعت 9 بود که زنگ زد +الو سلام خوبی؟ -مرسی +کجایی عزیزم؟ گفتم دارم میرم خونه گفت میخوام ببینمت و قرار گذاشتیم راستش من از تعجب داشتم شاخ در میاوردم چون رفتار و حرفهای ظهرش با لحن حرف زدن لوندش از پشت تلفن خیلی فرق داشت رسیدم سر قرار این بار یه مانتو تنگ پوشیده بود و آرایش زیادی هم کرده بود موهاش رو هم ریخته بود یک دستش رو کنار سرش و یه عینک شب هم زده بود. سلام کردم دست داد!!! و پرسید میخوای من رو کجا ببری؟ دیگه حسابی تعجب کرده بودم و لی فوری گفتم هر رستورانی که تو بخوای عزیزم البته بیشتر منظورم این بود که بفهمم مزه دهنش چیه و منظورش چیه!!! اون هم با صدای یواش در حالی که سرش رو انداخته بود پایین پرسید بعدش؟ یواش یواش داشتم حشری میشدم خیلی ناز پرسید من هم شیطنتم گل کرد و گفتم بعدش هم میریم میگریم با هم باز هم پرسید بعدش؟ خندیدم و گفتم اگر نخوای بری خونتون خونه ما!!!! ساکت شد فکر کردم شاید زود گفتم یا نباید اینقدر رک میگفتم یهو با همون صدا گفت باشه عجب دختر باحالی بود برای چندمین بار تعجب کردم ولی مثل اینکه از این آدم همهچی برمیامد که گفت ولی اگه میخوای شب پیشت بمونم باید به من صد تومن بدی و اینقدر ساده و عامیانه گفت که خندم گرفت و گفتم بابا بی خیال به ما فقیر فقرا تخفیف بده ما هم دل داریم که با صدای عربدش روبرو شدم چون داشت گریه میکرد و جیغ میزد و حرف میزد چیز زیادی دستگیرم نشد از حرفهاش فقط شیشهای ماشین رو دادم بالا که صداش بیرون نره فقط از بین حرفهاش بی شعور و نفهم و بی غیرت و رو شنیدم به پست یه آدم دیونه خورده بودم گفتم بابا شوخی کردم ببخشید یهو ساکت شد من هم عصبانی بودم داشتم برمیگشتم سمت اون جایی که سوارش کرده بودم که باز هم با صدایی گرفته گقت تو رو به خدا من رو ببخش من منظوری نداشتم یهو نفهمیدم چی شد هر چی تو بگی اصلا شام هم نمیخوام هر کاری تو بگی باشه؟ دیوانه بود و من هم عصبانی داشتم خدا خدا میکردم فقط زود برسیم و پیادش کنم مثل سگ پشیمون بودم که شماره دادم بعد گفت من رو بخشیدی؟ گفتم آره عزیزم مساله‌ای نبوده که.... گفت پس بریم گفتم کجا گفت خونه شما دیگه شام رو هم بیخیال شو باشه و دستش رو گذاشت روی پام من شک نداشتم که مشکل روانی داره از حرف‌هاش و کارهاش که هی ضد و نقیض بود معلوم بود دستش رو گذاشت روی کیرم و مکثی کرد و بعد شروع کرد به مالیدن پچیدم داخل کوچه که یهو لبهاش رو گذاشت رو لبهام و یه لب سریع از من گرفت انتظار این یکی رو نداشتم ولی خوب چون سر این کوچه پیاده میشد هیچی نگفتم رسیدیم و من وایسادم پرسید چرا اینجا وایسادی؟ گفتم من میخوام برم جایی کار دارم اصلا هم یادم نبود باشه برای یه شب دیگه شب به خیر گفت نه میدونم که از کار من عصبانی هستی من رو تو رو به خدا ببخش دست خودم نبود به قران راست میگم نمیدونم دلم سوخت یا حرفش به دلم نشست اون هم فهمید چون گفت حرکت کن بی اختیار راه افتادم که گفت امشب تا صبح هر کاری که بخوای با من میتونی بکنی خندم گرفته بود ولی اون خیلی جدی داشت میگفت پرسیدم میتونم ازت یه سوالی بپرسم گفت چی گفتم ناراحت نمیشی گفت نه! گفتم تو این کاره نیستی از حرفها و کارات هم معلومه پس چرا می خوای ادا در بیاری؟ گفت نه تو کارت رو میکنی و من هم پولم رو میگیرم گفتم خوب ولی فکر نمیکنی صد تومن برای یک شب خیلی زیاده گفت اگر کمتر میدی من رو پیاده کن! نمی دونستم باید چی بگم یا چی کار کنم عجب شبی بود ! گفتم باشه ولی باید به من ثابت کنی که به اندازه صدتومن میارزی قبوله؟ دکمه پایین مانتوش رو باز کرد و دکمه شلوارش رو هم باز کرد دست من رو گرفت و گذاشت بالای شلوارش و گفت امتحان کن دست زدم کس تپلی داشت گفتم نه مال همه همینه فرقی نداره گفت ببین آقا پسر من صد تومن میخوام اگه میدی در ازاش من هم به تو میدم اگر نه بذار من برم همین و صداش قطع شد خیلی دوست داشتم بدونم چرا کنجکاو شده بودم برگشتم نگاهش کردم باز هم سرش پایین بود گفتم خوب من هنوز اسم تو رو هم نمیدونم نمیخای به من بگی؟ اروم گفت پریوش ولی صداش معلوم بود میلرزید اول فکر کردم ترسیده ولی از زیر یه تیر برق که رد شدیم دیدم صورتش برق میزنه فکری به نظرم رسید گفتم حاضری قبلش بریم شام بخوریم سرش رو تکون داد.......اواخر شام بود که گفتم من حاضرم این پول رو بهت بدم و کاری هم باهات ندارم ولی میخوام بدونم میخوای چیکار؟ همین اخه تنها فکری که به ذهنم رسید که بهش یه دستی بزنم همین بود گفت لازم دارم گفتم میدونم ولی برای چه کاری خیلی ساکت شد و سرش رفت پایین فکر کردن دوباره داره گریه میکنه ولی سرش رو اورد بالا و محکم گفت برای پول دکتر پسرم میخوام ازم سوال نپرس دیگه اگر میدی که بده وگرنه من برم و اشکش جاری شد. راستش ته دلم لرزید ولی گفتم این هم از همون دروغگوهاست مثل بقیه پرسیدم لابد شوهرت هم معتاده و تو زندونه؟ که بلند شد و یه نگاه بهم کرد و رفت همین... بدون این که چیزی بگه میدونستم مثل بقیه ناز میکنه و بیرون اتفاقی سر راهم سبز میشه میز رو حساب کردم و اومدم بیرون دیدم نیست فقط یه ناکسی دیدم از سر خیابان رفت تیز رفتم دنبالش دیدم خوشه تاکسی رو نیگر داشتم و اون رو پیاده کردم البته به زور و سوارش کردم تصمیم رو گرفته بودم گفتم من حاضرم همه هزینه بچه‌ات رو بدم ولی به شرطی که اون رو ببینم و تو هم راستش رو بهم بگی همیین وگرنه میتونی پیاه‌شی داشت من و من میکرد که دوباره گفتم همین!!! گفت باشه گفتم بچه ات کجاست گفت خونه گفتم بریم بیاریمش توقع داشتم جا بزنه گفت باشه ولی به شرطی که قول مردونه بدی سر حرفت باشی گفتم قول ادرس یکی از محله‌های خفن رو داد و داشت آرایشش رو پاک میکرد این بار من ریدم گفتم نکنه فکرهایی داشته باشه؟ بهش گفتم بذار من زتگ بزنم به یکی از دوستام اون دکتر آشنا سراغ داره بیماریش چی هست؟‌گفت مربوط به کلیه‌ش....اون شب ما رفتیم بیمارستان...... و بچه‌اش رو خوابوندیم خیلی حالم گرفته شد یه بچه ده ساله که از هشت سالگی مجرای ادرارش نیمه بسته بود و خرج عملش نود هزار تومن بود(البته تو بیمارستان بادکتر بیشتر از این حرفا شد) و این مادر نداشت و برای تهیه‌ش میخواست خود فروشی کنه بعد از انجام این کار احساس خوبی داشتم تو این یه هفته پریوش هر روز زنگ میزد و قربون صدقه من میرفت شوهرش معتاد بود و به جرم جیب بری در زندان بود یه شب پریوش گفت میخوام کارات رو جبران کنم و باهام قرار گذاشت و به من گفت میخوام کاری کنم که هیچ وقت فراموش نکنی گفتم پریوش تو شوهر داری و من .... گفت خفه شو رفتیم میدان....... تو یکی از خیابان ها دم درب یه خونه گفت وایسا با موبایل من به یه شماره زنگ زد و بعد درب پارکینگ خونه روبرویی باز شد و من رفتم تو و از ماشین پیاده شدم من رو به دوستش معرفی کرد و خوش آمد گفتن اولش یکم ترسیده بودم ولی چون دوستم خیلی چیز از پریوش میدونست و میدونست که امشب با اونم یکم خیالم راحت شد از در که رفتم تو یه صدای موزیک ملایم میومد ونر ضعیفی سالن رو روشن میکرد که دیدم یکی دیگه هم اومد و سلام کرد و تعارفم کرد رو مبل پریوش هم روبروی من بود اونها اومدن کنار من و شروع کردن به خوش و بش که یه صدای ضریف دخترونه هم از پشت به من سلام کرد برگشتم یه دختر حدودا 17 با 18 ساله بود اون هم اومد پریوش تا اون رو دید به من خندید و گفت اگه با من کاری نداری احمق جون من سرم درد میکنه برم بخوابم توی اون اتاق روبرو.... تا اومدم حرفی بزنم شب بخیر گفت و رفت باز هم ترسیدم ولی با ناز و نوازشی که میشدم ترسم جای خودش رو به سکس داد مهرناز هم اومد و روی پام نشست و بعد از کلی عشوه گفت میخوام با هم امشب مست شیم خندیدم که نازی از کنار کاناپه یه شیشه ویسکی در اورد و مهر ناز هم بلند شد رفت و با چند تا لیوان برگشت نم نم مشروب رو خوردیم و گرم شدیم مهرناز گفت من باز هم میخوام و نازی این بار از توی یخچال براش یه شیشه نصفه اورد به اصرار اونها اون رو هم خوردیم من دیگه تقریبا مست بودم که دیدم اونها سیگار تعارف کردند برداشتم و دیدم نازی داره سیگاری میچاقه خندیدم و تعارف کرد گفتم این متاع به من نمیسازه خندید و مهرناز خودش رو انداخت تو بغل من و هر پکی که من میزدم اون لب میگرفت و از دهن من میکشید و میداد به نازی اون دختر سومی رو اسمش رو یادم نیست ولی اون هم سرش رو گذاشته بود رو شونه من و داشت گردنو گوش من رو بوس های ابدار که بیشتر شبیه مکیدن اروم بود میکرد کیرم داشت حسابی راست میشد که مهرناز گفت من گرمم شد و یهو تاپی که تنش بود رو در آورد فکر نمیکردم سوتین نداشته باشه چون سینه هاش خیلی سفت وایساده بودن دستش رو انداخت دور گردن من و سنه اش رو به من نزدیک کرد و من هم شروع کردم به خوردن دیدم نازی هم داره کمربندم رو به زور از اون لا باز میکنه مهرناز که رفت عقب دیدم اون دختره لخت کنار من نشسته دیگه خیلی حشری بودم نازی گفت دوست دارم امشب تو من رو لخت کنی ولی نه معمولی با زور خندیدم از سر مستی و دست انداختم به لباسش که بکشم گفت اگه تونستی یهو مهرناز دستم رو کشید و گذاشت وسط پاش گفت اون رو ول کن واین یکی هم پاهای من رو گرفت وکشید از کاناپه پایین در همین حین شلوار من رو هم در آورد و شروع کرد باکیر من بازی کردن نازی گفت زود باش دوباره رفتم طرفش و این دو تا هم ول کن نبودن نمی دونم چرا با این که یکیشون کامل لخت بود و اون یکی فقط با دامن من هوس کرده بودم نازی رو لخت کنم اون هم البته عشوه میومد تا مقاومت و اون دو تای دیگه هم مثلا ممانعت میکردن دیگه از دیدن این صحنه ها و این حرکات حسابی حشری شده بودم کیرم مثل سنگ بود بالاخره پیرهن نازی پاره شد و از تنش در آوردم البته اون هم لباس من رو پاره کرد و به من گفت دوست دارم شلوارم رو هم جر بدی و از پام در بیاری اون دختره دیگه ساکت شده بود و کاری نمیکرد فقط لخت رو کاناپه نشیته بود و پاهاش رو باز کرده بود و آروم داشت خودش رو میمالید و یواش اه اوه میکر دیگه حواسم فقط به نازی بود با ددن سینه هاش که با هر دفه تقلا این ور و اون ور میرفتن بیشتر حشری میشدم داشت میرفت که دست انداختم و از پشت شلوارش گرفتم و کشیدم شلوار و شرطش باهم پاره شد و کون برنزه قلنبش افتاد بیرون دیگه اونقدر حشری بودم که میخواستم اگه برگشت صاف بکنمش ولی اون دوید و رفت مهرناز لب‌هاش رو رو لبهام گذاشت و آروم خوابیدیم زمین اون داشت کسش رو میمالد به کیرم دیگه طاقتم داشت تموم میشد که بلند شد و دیدم نازی لخت مادر زاد داره برام ساک میزنه دیدن اون بدن برنزه که با زحمت و تقلا لخت کرده بودم برام لذت بخش بود حالا مهر ناز هم داشت لخت میشد البته شرت که نداشت ولی دامنش رو داشت در می اورد اون بدن ترکه ای داشت و یکراست اومد و به نازی گفت بسه نازی بلند شدو اومد بالای سر من وشروع کرد گردن من رو مکیدن نازی هم اروم نشست روی کیرم کسش خیلی تنگ نبود ولی مثل آتیش بود با صدای ناز و اه و اوهی که میکرد خیلی حال میکردم چشمام رو بسته بودم یعنی از زور مستی و لذت نمیتونستم باز کنم که احساس رد انگشتهای پام رو هم دارن میخورن نمدونین نازی خیلی آروم بالا و پایین میرفت و نفس گرم نازی به همراه صدای آه واوهش که احتمالا از مالیدن خودش بود به همراه اون مکیدن‌ها و لیسیدن انگشتهای پام با رونهام داشت خفم میکرد اصلا دوست نداشتم ابم بیاد ولی احساس کردم یه لحضه داخل کس مهرناز تنگ شد و حرکات اون هم تندتر صدای جیغهای کوچیکش هم تبدیل به ناته شد که نازی در گوشم گفت اگه اومد بریز توش باشه مهر ناز این بار خیلی اروم اومد پایین دستش که خرد به شکم من احساس کردم کیرم اون تو منفجر شد چون اینقدر با فشار اومد که با این که تا ته اون تو رفته بود باز هم از کنار کیرم ریخته بود بیرون مهرناز هم یه چند باری به حلت دایره روی کیرم چرخید و حسابی حال داد و بعد آروم اومد توبغل من نازی هم این طرف من بود اون دختره هم مثل این قحطی زده‌ها داشت پس مونده آبم رو میخورد. بعد از ده دقیقه که اونها داشتن من رو میمالیدن بلند شدیم مرناز گفت پریوش خیلی سفارشت رو کرده خاطرت و میخواد تو اتاقه اگه میخوای برو اونجا...... گفتم نه ولی رو پام بند نبودم مهرناز گفت میخوای بخوابیم نازی گفت بریم رفتیم تو اتاق خواب من الان فقط یه تخت دونفره یادمه با یه نور قرمز دیدن بدن نازی تو اون نور همراه مالشهای مهرناز کیرم رو دوباره داشت شق میکرد که اون دختره هم اومد ولی نشست پای تخت نازی ول کن نبود یه سر یا داشت کیرم رو میمالید یا میخورد تا این که دوباره راست کردم این بار بلند شدم گفتم پشتت رو بکن به من نمیدونم مهرناز چه فکری کرد که یه کاندوم از کشو داد دست من کاندوم رو زدم و کون برنزه نازی رو دادم بالا و از پشت کردم توکسش هم لیز بود هم تنگ اما مال مهرناز خیلی گرم بود بعد از دو یاسه تا تلمبه دگه نتونستم سرپا وایستم و خوابیدم روش دیدم تخت نرمه اومدیم رو زمین درست در کنار ما مهرناز با اون دختره داشتن به هم ور میرفتن دیدن این صحنه هم کار خودش رو کرد و دوباره اب من اومد و همون روی نازی درازکشیدم

کاملیا

من به خانه یکی از بستگان رفت و آمد دارم.دختری دارن به نام کاملیا که دختری 18 ساله و بسیار زیباست چند وقت پیش احساس کردم کاملیا از من خوشش می آید.من شبیه خواننده های خارجی هستم و او این را می داند.بالاخره به پیشنهاد پدرش که مرا خیلی دوست دارد قرار شد با هم ازدواج کنیم با هم با اطلاع خانواده تلفنی ارتباط داشتیم و همدیگر را در خانه خودشان می دیدیم ما کاملا مودبانه و رسمی با هم ارتباط داشتیم.پس از مدت کوتاهی متوجه شدم اخلاق او مورد پسند من نیست و از طرفی 10 سال اختلاف سنی داشتیم به همه اعلام کردم از ازدواج با کاملیا منصرف شدم که با ناراحتی خانواده اش همراه بود ارتباط ما کاملا قطع شد.و روزهای آخر با بد بیراه گفتن به هم از هم جدا شدیم.من که با دخترهای زیادی دور و برم بودند موضوع را کاملا فراموش کردم .یک روز تلفنم زنگ زد او کاملیا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط داشته باشم گفتم من از این به بعد مثل یه دختر غریبه با تو خواهم بود و فامیلی ما برایم مهم نیست از او خواستم به آپارتمانی که در آن زندگی می کنم بیاد سه روز بعد به بهانه سفر زیارتی از طرف مدرسه شب آمد پیش من میدانستم شب لذت بخشی را با این دختر عاشق با قد 165 موهای لخت، سینه هایی به اندازه یک سیب ،لبهای گوشتی ،بدن سفید و بی مو وچهره ای زیبا خواهم داشت. آمد بعد از در آوردن کاپشن کوتاه و روسری در کنار من نشست اندام قشنگش زیرشلوار وتی شرت تنگ آدم را یه جور دیگر می کرد راستش کیرم بلند شده بود دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من کشید لبم را روی لبش گذاشتم و می با سینه هایش بازی کردم احساس کردم بدنش می لرزد می خواستم کاملا" او را حشری کنم او را رها کردم و بلند شدم برای کردن وقت زیاد بود او شب پیش من است به او گفتم بریم روی تخت در همین حال گفتم لباست را در بیار گفت: خودت! هم خجالت می کشید هم دوست داشت او را بکنم درحالی که روی تخت دراز کشیده بودیم در حین لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتین سفید با سینه های برجسته که هنوز آویزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نیرو خودم را کنترل می کردم تا کاری نکم در اولین سکس زندگیش بیشترین لذت را ببرد آرام بالای سینه اش را می بوسیدم و دستم را به زیر گردن و باسنش که هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم کم کم رفتم پایین و شلوار را در اوردم از روی شورت سفید و گیپورش کسش را می بوسیدم شورت را هم در آوردم لبه های کس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش میلرزید در یک لحظه بلند شدم و تمام لبسهایم را در آوردم رویش دراز کشیدم حالا هر دو کاملا" لخت بودیم کیر من مثل آهن سفت شده بود در حالی که تمام بدنش را میبوسیدم کیرم را لای پایش گذاشتم به نحوی که کیرم به کسش برخورد می کرد سینه اش را که نه خیلی سفت و نه خیلی نرم بود را می بوسیدم و لیس میزدم پاهایش را بلند کردم سرکیرم را روی کسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام کیرم را وارد ک ردم کس تنگی داشت درد شدیدی را تحمل می کرد کم کم عقب می رفت ولی صدایش در نمی آمد کم کم نصف کیرم را وارد کسش کردم چون برای اولین بار بیش از این تحمل نداشت و شروع به عقب جلو کردن کردم رویش دراز کشیدم همینطور که تلمبه می زدم تمام گردن لب و سینه اش را می بوسیدم با تمام قدرت مرا بغل کرده بود و مدام می گفت دوستت دارم رفت و برگشتم را سریع تر کردم تمام کیرم را وارد کردم بدنش سرخ شده بود کیرم را در آوردم و به طرف دهانش بردم چشمش را بست و دهانش را باز کرد می کیرم را لیسید و گفت بکن تو کسم مزش بیشتره دوباره کیردم تو کسش و تلمبه زدم احساس کردم آبم دارد می آید کیرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ریختم کمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز کشیدم او را بغل کرده و میبوسیدم دستم را گرفت و روی سینه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش میده بعد بلند شدیم و رفتیم حمام زیر دوش او را محکم بقل کرده بودم و صورتم را به صورتش می مالیدم و صورت خیسش را می ببوسیدم می دانستم بعد از کردن دخترها از این جور کارها خوششان می آید. کمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم وقتی چشمم به پایش افتاد دیدم از کسش خون همینطور جاریست گفتم کاملیا نگاه کن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار دیگر او را کردم طوری که صبح فردا که می رفت هیچ کدام نا نداشتیم از آن به بعد بدون اینکه کسی از فامیل بداند هفته ای یکی یا دوبار به خانه ام می آید و او را از جلو می کنم دیگردردی ندارد و می گوید بعضی اوقات نصف شب دلم می خواهد به خانه ات بیایم تا مرا بکنی...همیشه به محض اینکه وارد می شود من اسپری بی حسی می زنم تا مدت زیادی او را بکنم واقعا" کردن چنین دختر زیبایی برایم مثل خواب است چند بار خواستم او را از کون بکنم ولی می گوید خیلی درد دارد البته فقط وقتی سرش را داخل می کنی درد دارد بعد دردش کم میشود

سکس و سکس

تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون. شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر بود.-هوو؟گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.- اه تو خواهر فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور بعضی کارامو ))مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه. التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.گفت: خسته ای.گفتم آره؟ چيه می خوای برام لالائی بگی؟خنديد. خنده عصبی.- بريم تو تختت؟- گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب شده.- گفت بريم خونه من.- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين آقايون بگم خونه نيستم!!برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب.بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چيه.گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط. دم در خونه بود.- حاضری؟- آره.- گفتی بهشون .- آره!!- هيچی نگفتن؟- چی بايد بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!گفت: حسابی مستيا!- تو نيستی؟- آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش می کردم.گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!- عادت نداری نگاهت کنن؟گونه هامو بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.گفتم چيه؟گفت: دختر! خجالتی؟ چيزی؟خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک وارد شده بود.يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. يک آن نگاهم کرد.- چشماتو ببند.- چرا؟- نگاهت داغه منو می سوزونه!گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.گفت: خوبه.- آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟گفتم: کرم؟ برای چی؟- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!- چی؟- آقا جون باکرده نيستم. دختر نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!- آخه...- آخه داره مگه؟بعد بلند شدم.- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .بغلم کرد.- نه عزيزم نرو. مطمئنی.گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.باورش نشده بود برای همين منو که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش. کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم. حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.- بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت