lauantai 18. joulukuuta 2010

دیشب

از آشپزخونه اومدم بیرون و مثله همیشه دراز کشیدم جلوی تلویزیون.اصلا حاله خوابیدن نداشتم.حوصلم خیلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلویزیون بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم دیگه داشت حسابی حالمو بهم میزد همین جور که داشتم تلویزیون نگاه میکردم یهو دیدم آخ جون یه برنامه ای که خیلی دوسش دارم شروع شده.منم پا شدم نشستم که خوب بتونم ببینم.تقریبا پنج دقیقه نگذشته بود که مامان از دور داد زد:پاشو مسواک بزن باید بخوابی که فردا صبح دوباره پدر من در نیاد بیدارت کنم.اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شده.گفتم: بابا خواب چیه٫بذار ببینم دیگه.یهو بابا از اونور داد زد.منو چرا صدا میکنی! پاشو برو بخواب٫آفرین.من اولش جدی نگرفتم.ولی وقتی دیدم مامان اومده جلوی تلویزیون وایساده فهمیدم که انگار باید جدی برم بخوابم.خودم رو کلی کج و کوله کردمو درو دیوار رو گرفتو و پا شدمو رفتم مسواک بزنم.از دستشویی که اومدم بیرون یذره با دقت توجه کردم دیدم عجب بویی میاد.یکم بیشتر دقت کردم دیدم عجب بوی کرمی میاد.من که نفهمیدم این بوی غلیظ ماله چیه و از کجا میاد رفتم تو اتاقم که بخوابم.یذره گذشت مامان اومد که بوس شب بخیر بده من بخوابم که دیدم وااای این بوی عجیب غریب از مامان میاد.تمام بدنش اون بو رو میداد.مخصوصا وقتی که دولا شد منو بوس کنه دیدم این بو ۱۰ برابر شده.چراغ رو خاموش کرد و شب بخیر گفت و در رو آروم بست و رفت.منم هم اعصابم از این خورد شده بود که چرا زوری باید بخوابم و هم اینکه این بو خیلی برام سوال شده بود که علتش چیه.تو همین فکرها بودم که چشمامو خیلی آروم بستم و خوابم برد.دقیقا نمیدونم چقدر گذشته بود که یهو با یه صدایی از خواب بیدار شدم.چشمامو یکم بازو بسته کردم.دو تا نفس عمیق خود به خود کشیدمو سعی کردم دوباره بخوابم.اینبار داشت آروم آروم خوابم میبرد که دیدم یه صدایهایی داره میاد.یذره با دقت گوش دادم.خواب نمیدیدم.یه صدایی مثله این بود که انگار یکی داره دردش میاد و آخو اوخ میکنه.یکم فکر کردم ببینم چیکار باید کنم.پاشدم رو تخت نشستم.هم میترسیدم از اینکه این صدا چیه و از کجا داره میاد نصفه شبی و هم اینکه نمیدونستم چیکار بایدکنم.۳-۴ دقیقه گذشت که تصمیم گرفتم هر جوری شده ببینم این صدا ماله چیه.تا اومدم از جام پاشم دیدم یهو صدا قطع شد.منهم که دیدم صدا قطع شده پشیمون شدمو نشستم دوباره.دوتا دستامو به هم فشار میدادم و همش فکر میکردم.خیلی سریع صدا دوباره شروع شد.همش آخو اوخ بود.زود پا شدم برم از اتاق بیرون ببینم چه خبره.تخت رو دور زدم و به دم در اتاق رسیدم.لای در اتاقو یکم باز کردم دیدم از اینجا هپچی معلوم نیست.بیشتر از همه میخواستم بدونم این صدا ماله کیه.آروم آروم جلوتر رفتم.بعد فهمیدم هر چی به اتاق مامان اینا نزدیک تر میشم صدا هم بیشتر میشه.دیگه از کنجکاوی نمیدونستم چیکار کنم. به دم در اتاقشون که رسیدم اول تصمیم گرفتم از توی سوراخ کلید ببینم اون تو چه خبره.با دقت که اون تورو نگاه کردم دیدم بـــله صدا داره از اونجا میاد و اون بوی کرم هم از اونجا بود.تختشون داشت تکون تکون میخورد.روی تخت رو که نگاه کردم دیدم انگار دو نفر زیره پتو دارن کشتی میگیرن.پتو قلمبه شده بود و زیرش هی بالا پایین میرفتن.اول ترسیدم و پپشونیم واقعا خیس شده بود ولی خیلی سریع اون حس کنجکاویم دوباره بهم غلبه کرد.از پشته در صداها خوب و واضح نبود.خیلی دوست داشتم ببینم دقیقا چه خبره. اول خواستم برگردم تو اتاقم و داد بزنم بگم مامان آب میخوام ولی نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم لای درو آروم باز کنم که بتونم اون تورو خوب ببینم.خیلی میترسیدم که یوقت منو نبینن.حتی نفسم رو تو سینم حبس کردم و خیلی یواش لای درو باز کردم.جوری که قشنگ بتونم چشمامو تو اتاق بچرخونم و همه چیز رو ببینم.اول که فقط تونستم لبه تختو ببینم ولی وقتی قشنگ روی تختو نگاه کردم از تعجب سرجام خشکم زد.دیگه صدا رو خیلی واضح میشنیدم.هم صدای بابا و هم صدای مامان بود که هر دوتاشون داشتن آخو اوخ میکردن.مامان به بابا میگفت:آخ جون٫بیشتر بکن تو٫وای وای.میخوام میخوام همشو میخوام.مامان همش داد میزد:وای چه کیفی میده٫دوست دارم٫خوشم میاد٫همشو بکن تو٫داره دردم میاد.بابا اصلا چیزی نمیگفت فقط چنبار شنیدم که گفت:لاشو بیشتر باز کن میخوام جرت بدم.داشتم اینارو میدیدمو میشنیدم که نمیدونم چرا خود به خود ماله من بزرگ شد.اصلا نمیدونم چی شد که ماله خودمو با یکدست گرفتم و هی بالا پایینش میکردم.خیلی خوشم میومد.تو این حین بودم که یهو بابا به مامان گفت:برگرد میخوام از کون بکنمت.اینو که گفت من شاخ دراوردم.آخه بابا با کون مامان چیکار داره.آخه کون مامان به چه درد بابا میخوره.اصلا اینا چرا لخت شدن رفتن زیره پتو به هم چسبیدن.خیلی دوست داشتم میتونستم زیره پتو رو هم ببینم.ماله من دیگه خیلی بزرگ شده بود و هرچی بیشتر با دستم میمالوندمش بیشتر خوشم میومد.لای درو یذره بیشتر باز کردم که بتونم حداقل با دوتا چشمام ببینم.پایین تخت رو که نگه کردم پاهای مامان رو دیدم که تا رونش لخته.پاهای بابا رو هم دیدم که اونم لخت و لای پای مامانه و هی خودشونو بالا پایین میکنن.تو همون لحظه که من داشتم پاهای سفید و لخت مامانو میدیدم و ماله خودمو بیشتر میمالوندم یهو دیدم مامان به بابا گفت:تو دراز بکش من بشینم روش.من اصلا نمیفهمیدم اینا چی میگن و این چیزا یعنی چی.همش فکر میکردم مامان رو چی میخواد بشینه ! بابا پاشو از لای پای مامان ورداشت.همش منتظر بودم که این پتوی لعنتی برای یک لحظه هم که شده بره کنار من که بتونم زیره پتو رو ببینم چه خبره.همینطور هم شد.مامان که اومد پاشه پتو رفت کنار.مامانو دیدم که لخت لخته و داره اونجای بابا رو میخوره.چون دولا شده بود من قشنگ تونستم از پشت ببینمش.لای پشتش قشنگ باز شده بود.اول یه سوراخ کوچولو بود که دورش یکم مو داشت.یه ذره پایین تر یه خط ۳-۴ سانتی دیدم که لاش کامل باز شده بود.یه چیزاییم از لای خطش زده بود بیرون.خیلی خوشگل بود.سوراخ عقب و سوراخ اونجای مامانو قشنگ میدیدم.همینطور که داشت ماله بابا رو میخورد کمرشو تکون میداد و اونجاش هی بازو بسته میشد.انگار دوست داشت یه چیز بزرگ دراز تا ته بره توش.بعد بابا یکم بلند شد نشست که دستش به اونجای مامان برسه.اول با پشت مامان حسابی بازی کرد.بعد کم کم یکی از انگشتاشو کرد تو سوراخ عقب مامان.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد با سوراخ عقبش بازی کنن آخه خودشو برد یکم بالاتر که دست بابا بیشتر بهش برسه.بعد بابا اون انگشتشو از سوراخ عقب مامان دراورد و با ۴ تا انگشت همون دستش از پشت با اونجای مامان بازی میکرد.با انگشت کوچیکش و انگشت اشارش اول لای اونجای مامانو باز کرد بعد دو تا انگشت وسطشو یهو کرد اونتو.مامان دیگه داشت ملحفه رو چنگ میزد و همش اسم اونجای بابا رو میاورد.بعد بابا آروم آروم هر ۴ تا انگشتشو تا ته کرد تو اونجای مامان.و هی انگشتاشو می چرخوند.مامان هم برای اینکه انگشتهای بابا بیشتر بره تو ٫قمبلش رو بیشتر داد بیرون که لای پاش قشنگ باز بشه.بابا با اون یکی دستش هی میزد به زیره باسن مامان و چون باسن مامان یکم گوشتالو بود هی میلرزید.بعد بابا سرشو خم کرد و اونجای مامانو هی لیس میزد براش.مامان که دید اینجوریه خودش با دستهاش لای پاشو تا آخر باز کرد که هم اونجاش باز تر بشه و بیشتر بزنه بیرون و هم بابا بتونه راحت تر براش بخوره.مامان هی آخو اوخ میکرد و میگفت:جون٫چه خوب اونجامو میخوری٫بخور بخور.بزار برات بازش کنم و با اون دستش سینشو گرفته بود تو مشتش و میمالوند.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد لخت باشه و لای پاشو باز کنه و یکی همه جاشو دستمالی کنه و اونجاشو براش باز کنه و بخوره.بعد مامان دوباره قمبلشو داد بیرون و شروع کرد ماله بابارو خوردن.من دوباره اونجاشو دیدیم.سوراخ عقب و سوراخ جلوش و باسنش قشنگ به طرف من باز شده بود.وای اونجاش که از لای پاش زده بود بیرون منو داشت دیونه میکرد.یکم مو داشت و خطش قشنگ معلوم بود.توش صورتی بود.خیلی دوست داشتم منم برم جلو و آروم اروم با اونجاش بازی کنم.میدونستم که خوشش میاد.یهو مامان دولاتر شد و بابا پتو رو کشید روش.من دیگه چیزی نتونستم ببینم تا اینکه یک لحظه تونستم ببینم که مامان کاملا لخته و پاشده و لای پاهاشو باز کرده که بشینه روی اونجای بابا،من فقط یک لحظه تونستم لای پای مامانو ببینم دوباره.همون خطه بود که دورش مو داشت و لاش تقریبا صورتی بود که قلمبه هم زده بود بیرون.وقتی مامان نشست رو بابا پتو رو کشیدن رو خودشون ولی سینه های مامان هنوز بیرون بود یکیش.من تا حالا دوسه بار سینه های مامانو لخت دیده بودم ولی اینبار فرق داشت.بابا با یه دستش سینه مامانو گرفته بودو فشار میداد.دوباره آخو اوخه مامان بلند شد.هی میگفت:جون٫خوشم میاد٫کلفته٫داره پارم میکنه.و بابا هم هی مامانو مینداخت بالا پایین.مامان روبابا خوابید و سینه هاشو به سینه بابا چسبوند و اینبار دیگه پتو رو کامل کشیدن رو خودشون.من دیگه هیچی نتونستم ببینم بغیر از اینکه مامان زیره پتو هی تکون میخوره و آخو اوخش دیگه به داد و فریاد تبدیل شده بود.منهم فقط داشتم ماله خودمو با دستم هی محکمتر میمالوندم.اصلا نمیدونستم چرا اینقدر خوشم میومد اینکارو بکنم.هی داشتم سعی میکردم نگاه کنم ببینم که شاید پتو دوباره بره کنار و من بتونم اون زیرو ببینم.مخصوصا اون صحنه ای که لای پای مامانو دیدم.خیلی دوست داشتم اون خط لای پاشو که دورش هم یکم مو داشت دوباره بتونم ببینم.تو این فکرو حال هواها بودم و به صدای داد و فریاد مامان گوش میدادم که همش میگفت:‌آخ جون٫بکن منو ٫خوشم میاد٫جرم بده ...داشتم به اینا گوش میدادم که سرم گیج رفت و خودبخود چشمامو بستم.نمیدونستم چی شدم یهو.فقط احساس کردم که ماله من خیس شده.خیلی آروم از دم در اتاق فاصله گرفتم.میخواستم برم تو دستشویی ولی تریسدم که یوقت اونا بفهمن من اونجا بودم.برای همین خیلی آروم برگشتم تو اتاقم.اومدم بخوابم دیدم نمیشه.یهو داد زدم : مامـــان ٫ مامـــان من آب میخوام.چون نشنید من چی میگم دوباره و بلند تر داد زدم آب میخوام.مامان اومد.دیدم موهاش با اینکه خیلی کوتاه بود ولی معلوم بود که کلی دستمالی شده.اصلا درست نمیتونست راه بره.لیوان آب رو گرفتمو چشمامو یکم نیمه باز نگه داشتم که بگم مثلا من تازه از خواب پا شدم.گفتم : میخوام برم دستشویی.کمکم کرد بلند شم.رفتم دستشویی تو آینه خودمو نگاه کردم.اصلا نمیتونستم فکر کنم.ماله خودمو دراوردم و شستمش.دستامم شستم و برگشتم تو اتاقم.رو تختم دراز کشیدم.مامان اومد بالا سرم و شب بخیر گفت و تا آخرین لحظه ای که من بیدار بودم بالای سرم وایساد که مطمئن بشه من خوابم برده.چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده.رفتم سر میز صبحونه.دیدم مامان و بابا نشستن و تا منو دیدن معلوم بود که تعجب کردن من خودم پاشدم٫یکی از صندلیها رو کج کردن که بشینم.منم نشستم و شروع کردم به هم زدن چاییم.داشتم به دیشب فکر میکردم که چیا دیدمو شنیدم.از همه بیشتر اون صحنه ای که لای پای مامان رو دیدم میومد جلوی چشمم.تو این فکرا بودم که یهو ازم پریسدن : ‌دیشب خوب خوابیدی ؟

Ei kommentteja:

Lähetä kommentti